×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : سه شنبه, ۱۸ آذر , ۱۴۰۴  .::.   برابر با : Tuesday, 9 December , 2025  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
کارگرانِ بی‌صبح
الهام شبانی مقدم - سبزواردوربین

هر صبح، وقتی از کنار میدان عبور می‌کنم، سایه‌هایی را می‌بینم که پیش از طلوع خورشید ایستاده‌اند. مردانی که انگار در صف انتظار زندگی‌اند با لباس‌های خاکی، چهره‌های آفتاب‌سوخته و دست‌هایی که بوی کار می‌دهد، حتی وقتی کاری نیست. به آن‌ها می‌گویند کارگر سرگذر؛ اما برای من، آن‌ها نشانه‌ خاموشی‌اند. صدای مردانی که هیچ تریبونی ندارند.

یکی از این کارگران، مردی بود حدود چهل‌ و‌ پنج ساله، با سبیلی خاکستری و لبخندی خسته که در خصوص وضعیت کاری خود این چنین می گوید: خانم، ما این‌جا هر روز منتظر بختیم. یکی میاد می‌گه روزی سیصد، یکی دویست. اگه نگیری، یک کارگر دیگه پیشنهاد کار با مزد بسیار کم را قبول می کند، چاره ای نداریم، باید برای یک لقمه نان تلاش کنیم تا بیکار نمانیم. در نگاهش خستگی نبود، چیزی شبیه سکوت بود. سکوتی که انگار تمرین کرده باشد برای روزهایی که هیچ‌کس صدایشان را نمی‌شنود.

در اطراف میدان، چند نفر دیگر ایستاده‌اند. یکی با بیل و کلنگ روی دوش، یکی با چکمه‌های گِلی، و پیرمردی که هنوز امید دارد شاید کسی او را برای باربری یا گچ‌کاری صدا بزند. پیرمرد می‌گوید: جوان که بودم، کارگری بودم که هر روز کار داشت، بیمه داشتم. حالا هیچ ندارم. امیدمان فقط خداست.

چقدر دردناک است وقتی کار می‌شود رؤیا. وقتی مردی با شانه‌های خمیده، ساعت‌ها در آفتاب سوزان یا هوای سرد می‌ایستد تا شاید امروز دست خالی به منزل برنگردد.

در خیابان‌های سبزوار، در میدان های کار، این درد تکرار می‌شود هر روز، هر فصل، هر سال و آن‌چه تغییر نمی‌کند، بی‌تفاوتی است.

یکی از کارگرها می‌گوید: ما هم زن و بچه داریم. اجاره‌خانه شده پنج میلیون، نان هم ۲۳۵۰ . نه حقوق ثابت داریم و نه بیمه که دلمان خوش باشد به پایان ماه، یک روز بیکاری ما برابر است با گرسنگی زن و بچه هایمان. شما حساب کن ما چطور روزگار می گذرانیم؟

نمی‌دانم چه بگویم. تنها چیزی که در ذهنم می‌چرخد، واژه‌ «فراموش‌شده» است. کارگر سرگذر نه فقط بی‌کار است، بلکه بی‌ نام و نشان هم هست. در پرونده‌ی هیچ سازمانی نامی از او نیست، در بودجه‌ هیچ نهادی سهمی ندارد. او فقط در صبح‌های خاکستری حضور دارد کنار میدان، با نگاهی که هر بار خالی‌تر از پیش می‌شود.

اقتصاد تورم‌زده، سفره‌ها را کوچک کرده. نان و امید، هر دو  برای قشر ضعیف و‌ کارگر روزمزد نایاب‌ شده اند و کارگری که روزی ستون شهر بود، حالا زیر همین ستون‌ها پنهان شده است.

حسن آقا جوان ۳۷ ساله که کیسه لوازم کارش را بر دوش دارد، ادامه می دهد تا حالا شده یک روز برنگردی خونه چون کاری پیدا نکردی؟خنده‌ای تلخ به گوشه لب می زند و می گوید: خانم، خیلی از روزها وضعیت ما همین است صبح در تاریکی هوا از خانه بیرون می زنیم و در سیاهی شب هم به خانه بر می گردم نه با پول با شرمندگی. زن و بچه هایمان می‌فهمد که  از نان بوی کار نمیاد و سکوت می کنند.

کاش کسی این نگاه‌ها را می‌فهمید.
کاش مسئولانی که از دم از رشد اقتصادی می زنند، فقط یک روز صبح، کنار میدان می‌ایستادند و گرما و سرمای آن انتظار را لمس می‌کردند.

خورشید بالا آمده، اما برای این مردان انگار هنوز روز آغاز نشده است. بعضی آرام آرام می‌روند، شاید به امید فردا و برخی نیز می مانند به امید پیدا کردن کار. اما من می‌دانم فردا هم همین است. میدانی با مردانی خسته و جامعه‌ای که یادش رفته هنوز کسانی هستند که تنهاداراییشان ، دست‌های کار است و من هر روز از کنارشان رد می‌شوم، با شرمی که هیچ حقوقی جبرانش نمی‌کند.

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.