گزارشگر: الهام شبانی مقدم
اسمش را شاید خیلیها ندانند، زنی آرام با روسری ساده و سفید و لبخندی که همیشه گوشه لبش جا خوش کرده است، حتی وقتی زیر سقف غسال خانه ایستاده، همانجایی که خیلیها فقط از شنیدن اسمش میترسند اما برای او، اینجا فقط محل کار نیست، محل آرامش است.
غسال خانه، همیشه یک جور خاص است بوی تند و شیرین کافور، کاشیهای آبیرنگ دیوارها زیر نور لامپ، حس سنگینی را در این فضا ایجاد می کند. کف اتاق مرطوب است و صدای شرشر آبی که سکوت این فضای ترسناک را در هم می شکند. اینجا آخرین نقطه از دنیا برای تمامی آدمهاست.
نامش بانو است، او میگوید از بچگی ترسش ریخته شده، همان روزهایی که کنار مادرش میایستاد و میدید چطور جنازه را شستوشو میدهند. غسالی برایش عادیتر از چیزی بود که بقیه فکر میکنند. من از مرگ و جنازه نمیترسم چه بسا زنده ها بیشتر از مرده ها ترس دارند. همین جملهاش برایم کافی بود تا بفهمم چرا سالهاست این کار را انتخاب کرده است.
لباس کارش همیشه آماده است؛ چکمههای سفید، روپوش بلند، دستکشهایی که هر بار با دقت میپوشد. وقتی حرف میزند، آدم فراموش میکند این زن چه حرفه ای دارد. با این شغل سخت اما لحنش گرم است، همان لحن مادرانهای که آدم را آرام میکند.
او میگوید برای هر متوفایی دعا میخواند بعضیها بیکساند، بعضیها جوان و بعضیها پیر. اما همهشان یک جور هستند.
از او میپرسم میدانی امروز چه روزی است با خنده ای بر گوشه لب می گوید روز مادر… او از احساسش از این روز می گوید که دوست ندارد در این روز جنازه هیچ مادری را شستشو دهد، اما نمی شود. به گفته بانو در این روز از صبح در غسالخانه حس عجیبی ایجاد می شود. وقتی مادری را برای غسل میآورند، دلش بیشتر میلرزد. گاهی زیر لب برایشان جملههایی زمزمه میکند، همانهایی که خودش دوست داشت روزی کسی برای مادرش بخواند. آدم مادر رو هرجور ببیند، دلش میسوزد حتی اگر غسال باشد.
وقتی از سختترین روزهایش میپرسم به لحظههایی اشاره میکند که خانواده ای گوشه اتاق میایستند، اشک میریزند و آخرین نگاهشان را به مسافر آخرت میاندازند. اینجا حتی سفتدلترین آدمها هم میشکنند. اما خودش باید محکم و آرام بایستد.
در گوشه اتاق، لگنهای فلزی کنار هم چیده شده و ملحفههای سفیدی که از دور میدرخشند و ظرف محتوی کافور که همیشه باز است. او همچنان که هر وسیله را با نظم مرتب میکند با لبخند کوتاهی از حسش از این روز می گوید، مادر بودن که فقط خانه و بچه نیست… گاهی همینجاست که بیشتر معنی پیدا میکند.
در این فضای سنگین که همیشه برایم جای ترس بوده و هست اما در کنار بانو ایستادن قدری آرامش داشت. فهمیدم این زن فقط غسال نیست او مادر است و آخرین لحظات مهر مادری را به آدمهایی میبخشد که دیگر راه بازگشتی ندارند و به همین خاطر، روایتش در روز مادر برایش از هر هدیهای ارزشمندتر است.
http://sabzevar-dorbin.ir/?p=11977



